دارم میروم ولی یک ذره هم خوشحال نیستم. نگرانم و غمناک. کسی از پشت سر میگوید طوری میروی که گویی کس و کاری نداری. برگرد و لبخندی بزن. عینکش را برداشت. همانطور که اشک میریخت لبخندی زد. اگر میدانستی که قرار است اینهمه اشکت بدهم، به نخستین پیامم هم وقعی نمینهادی. اما باید به عرضت برسانم که بنده طوری شما را دوست دارم که دلیل دیگری برای کار و معیشت ندارم و صد در صد از این بابت راضیام. اگر تو نبودی من به صرافت هیچ عملی نمیافتادم و از این بابت قطعاً رضایت کامل دارم.
چشمانت در نخلستان دریای احساس بود و من تا به خانه برسم تمام مسیر را در آکواریوم گذراندم. راستگوترین چشمان جهان را آن روز دیدم و قلابی به روحم افتاد که از پسِ هر پستیام بلافاصله ناخواسته به پایت میافتم و میگویم خداوند بسیار توبهپذیر و مهربان است.
میروم ولی تمام آسفالتها مرا به درون خود میکشند. بیم آن میرود که بهزودی به هستهی زمین برسم. این کابوس کوتاه کجا تمام میشود؟
برچسب:
نویسنده: مهسا نعمتی