دیدی دلم تنگِ او شد؟ دیوانه و منگِ او شد. جویای آهنگ او شد. آهوی در چنگ او شد.
دیدی که یارم نیامد؟ دیگر کنارم نیامد. گفتم چه دارم؟ نیامد. گفتم به دارم، نیامد.
دیدی که گندیده این دل. بیهوده چرخیده این دل. در سایه لرزیده این دل. از نور رنجیده این دل.
دیدی که شعرم جنون شد. بر صورتم ردّ خون شد. هر ناشدی هم کنون شد. سرگرم دنیای دون شد.
برخیز، دیدن چه حاصل؟ دستم جدا از وسائل. با باگناهانِ عاقل، آیا توان گفت از دل؟
دیدی چه دردی کشیدم. اشکی نماند و وزیدم. سوی صحاری رسیدم. سرهای بیشانه دیدم.
برچسب:
نویسنده: مهسا نعمتی