همیشه دوست داشتم بروم. شغل محبوبم پنچرگیری وسط جادهای کویری بود. چیزهایی بلدم. ولی دنیا گوشه ندارد. همواره برایم سؤال بود که آیا واقعاً پیغمبر گفته اگر رسالتم نبود، آنقدر در افق خیره میماندم تا خداوند سبحان جانم را بستاند یا نه. دکتر تمیمداری به اینکه یک نفر گفته بود من شامّهی حدیثشناسی دارم میخندید. برای آزمایش روایتی ساختگی را روی کاغذ نوشته بودند و طرف گفته بود بله این بوی امام میدهد. روزی شاعری شعری خواند و گفت از سعدی است. گفتم به سعدی نمیخورد. امان از مقولات پیشینی. امین هر وقت به من میرسید صدای رادیو قرآن را زیاد میکرد. روزی که دید ترانهها را حفظم هنگ کرده بود.
الآن چگونهای؟ در سطح نشایدهای عینالقضاتی همچنان و نه عبودیت آن آخوند فومنی، اگر در توهمِ عمرسعدی و خواجهربیعی نباشم. اگر هر ذرهای در این هستی دارای مأموریتی است و در تجلی تکراری نیست، پریشانیهای حیرتآلودهی دلتنگانهی ما به کجا حساب خواهد شد؟ روزی که آن دختر از تکالیف انسانی میگفت، شیدایی شاعری آشفتهحال را برایش ذکر کردم که حول امامان علیهمالسلام پرندهی عقلش در لانه و درختی قرار نمیگرفت. آنها تو را دور میبینند در حالی که نزدیکی.
برچسب:
نویسنده: مهسا نعمتی