خرید بک لینک

مفتعلن

قمر در عقربم خونم ملولم کاسۀ شوقم

پس چه باید کرد

رسانه‌ها کوشیدند عدد شرکت‌کنندگان را بالا اعلام کنند و تا بیست میلیون نیز درج شد. شاید هم بیشتر. چه می‌دانم. در جهان دموکراسی‌زده‌ی امروز هر کسی در پی این است که بگوید من اکثریتم. ولی قرآن حرف‌های دیگری دارد از «کم من فئه قلیله» تا «و ان تطع اکثر من فی الارض یضلوک عن سبیل الله» و مانندهایش. البته مباحث ریز و درشتی هست که مجال‌هایی دیگر می‌طلبد. مقصود این‌که زیادی و کمی پیروان، بر حقانیت آن چه اثری دارد، سوای این‌که قرآن را بپذیری یا نه. در زمانه‌ای که عقل و نفسانیت با هم تمییز داده نمی‌شوند، آن‌چنان امیدی به تحقق حقایق نیست. دنیا پست و نزدیک و دنی است. با این حال اگر او در آسمان‌ها اله است و در زمین نیز اله، چگونه دین از سیاست و معرفت از سبک زندگی جدا باشد؟

این انسان‌های شاکر را دوست دارم. هر چه می‌شود باز خدا را شاکرند که بدتر نشد. پرچم‌های سرخ در دست گرفته‌اند ولی این به معنای این نیست که همه‌ی مردم ایران خواهان خون‌اند. بگذریم از این‌که دسته‌دسته پرچم به دست مردم می‌دادند. اگر همه‌ی این مردم نیز جویای انتقام باشند، واقعیت این است که همه‌ی مردم نیستند. به‌فرض که آحاد مردم انتقام بخواهند و جمعیت دشمنان جمهوری‌اسلامی همه از کرات دیگر آمده باشند، برداشت مردم از خونخواهی چیست؟ آیا آن‌ها دوست دارند ایران مستقیم کاخ سفید و تلاویو را در یک لحظه با موشک‌های فلان‌برد بزند و نتانیاهو، کاتز، بن‌گویر، ترامپ، روبیو، هگست و مانندهایشان کشته شوند؟

در تمام تاریخ جبهه حق ظاهراً توان کمتری نسبت به باطل داشته و بی‌تعارف پشیزی بوده. با این حال چرا خداوند با علم به این واقعیت، مدام سخن از جهاد و نصر و زهوق باطل می‌دهد؟ علی علیه‌السلام می‌گوید اگر کعبه در نقطه‌ای خوش‌آب‌وهوا بود و همراه بهترین امکانات و خوشی‌ها، دیگر چه حجی و چه کشکی و دوغی. در این فرض که واقعاً امکان هیچ عملی نباشد، آیا می‌توان به‌کل حرف هیچ چیزی را هم نزد؟ می‌شود تمام آیات و روایات و سنت مرتبط با جهاد و قصاص و مانندهایشان را به کنجی نهاد و حتی از آنان سخن نگفت و ننوشت؟

چقدر خوابم می‌آید. پنداری تمام این‌ها را در خواب می‌نویسم. روزی که با رفقا رفته بودم استخرپِشت و نزدیک به یک شبانه‌روز بیدار مانده بودم می‌پنداشتم تمام کلماتی که دارم می‌نویسم بیرون می‌آیند و موج می‌خورند. مردم اشکالی بی‌معنی‌اند که اراده‌های سیاسی آن را به شکل ظرف مطلوب خود درمی‌آورند. به همان سبکی که شیخ اعتدال از پشت شیشه‌های خودرو خود مردمان را رصد می‌کرد و خرسند ارزیابی‌شان می‌کرد. به همان رسمی که محمدرضا پهلوی رشته‌ای نامرئی از ایران‌پرستی میان مردمان بلوچ تا آذربایجان می‌یافت و ملت را یکپارچه می‌نامید. برای من مهابت واقعیت توان بافتن سخن‌های همه‌پسند را می‌گیرد.

همان‌قدر که حجاب معاصرت پرده بر ادراک آدمی می‌افکند، پدیدارنشناسی اکنون را بزرگ جلوه می‌دهد. هنوز چهل روز از رحلت برادر جوانم نگذشته بود که در نَقَده‌ی ارومیه سربازی شش‌هزار ساله دیدم که نیزه‌ای به پشت او خورده بود و با جامی زرین در آغوش، جان به جان‌آفرین تسلیم کرده بود. او را برادرم دیدم و گفتم خانواده‌ی او نیز به‌زودی رفتند و عمرشان برابر این شش هزاره پشمک حاج‌عبدالله هم نبوده. روزی از مولا علی علیه‌السلام پرسیدند از شاعران کدام برتر، فرمود آنان همه در یک میدان نتاخته‌اند که بگویی کدام بهتر. البته در پایان به‌ناچار نام امرؤالقیس را بردند.

پریشانی ویژگی جهان من است و مفاهیم و واژگان چنان مرا در معرض خود قرار داده‌اند که نمی‌گذارند بر مرکزی بایستم. آیا ایستادنی هم هست و زمینی نیز موجود است؟ اگر این زمین خود در آسمانی ناپیداکران در سیلان است، چگونه می‌شود از من اکنون طمع صبر و دل و هوش داشت؟ چه بهتر بود جهان بطلمیوسی که ما در مرکز بودیم و هر چه می‌فرمودیم همان بود. حالا کپرنیک آمده و در مرگامرگ تیپاخوردگی گیج می‌خوریم. دلتنگیِ اقلیمی نمی‌دانمی گریبانم را می‌گیرد و می‌گوید از من بنویس، نظر به گردش چرخندگان بی‌پرگار. قصدم طرد و نقد این جمع تشییع‌کننده نیست. آنان هر کدام جهانی در گوشه‌ای‌اند. من استادانی در دانشگاه داشتم که از طبقه‌ی پنجم به مردم نگاه می‌کردند و به هم‌کلاسی‌ام می‌گفتند فلانی این‌ها را می‌بینی؟ همه گوسفندند. آن یکی دستش را روی میز می‌کشید و می‌گفت این آخوندها هیچ چیزی حالی‌شان نیست و همه را بریز دور. ما هم برای خوشمزگی می‌گفتیم استاد، دو تا این گوشه ماند و دست شما آن‌ها را نروفت. از این مطایبه فضای دیکتاتورگونه‌ی کلاس لطیف می‌شد.

پس چه باید کرد؟ روشن است که کسی بار عقاید و اعمال بد مرا به دوش نخواهد گرفت. همچنین ملعون است کسی که سخن را به دست نااهلش بسپارد. پس چه باید کرد؟ نصرالدین و پسرش دیوانه شدند بس که به ساز مردم سوار خر شدند و پیاده شدند و آخرسر خودشان خر را به دوش گرفتند. پس چه باید کرد؟

آمارگیر وبلاگ

برچسب: نویسنده: مهسا نعمتی تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 0:47

صفحه بندی